تبليغاتX
دنیای تلخ
ماجرای یک تبعیدی
انسان، همزاد تغییر است: تغییر کردن٬ و تغییر دادن!

چه بخواهی یا نخواهی٬ تغییر می کنی! احساسات و عواطفت٬ امیال و خواسته هایت٬ دغدغه ها و اولویت هایت٬ امکانات و دارایی هایت٬ همه و همه روز به روز تغییر می کنند و چه بسا تحلیل می روند!

در مقابل٬ همواره خواهان تغییر دادنی! تغییر دادن شرایط محیطی و پیرامونی٬ دیگرانِ مهم: خانواده٬ دوستان٬ معشوق ها! و از همه مهم تر٬ تغییر دادن خودت٬ خودِ تغییر کرده ات٬ خودی که همواره تغییر می کند! و چه بسا می خواهی به همانی که قبلا بودی٬ بازگردی!

تو می خواهی تغییر کردنت را تغییر دهی! به دنبال خودت می دوی که خودت را از دویدن بازداری!!

عجب تناقض تلخی است . . . !

+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت 13:45  توسط تبعیدی  | 

دنیای تلخ، زندگی تلخ، حال تلخ                   دلگیر از این زمانه و این قیل و قال تلخ ...

«تبعیدی» ام، وگرنه مرا با زمین چه کار؟       آن هم فقط به خاطر یک سیب کال تلخ ...

ابیاتی منتشر نشده از دوست عزیزم: فاضل نظری

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 19:15  توسط تبعیدی  | 

این درست است که هر چه را توانسته ایم، زمانی خواسته بودیم، ولی چنین نیست که هر چه را بخواهیم، حتما می توانیم!

این حقیقت را باید پذیرفت که مجموعه ی نتوانستن های ما از مجموعه ی توانستن های ما بسیار بزرگ تر است!

در زندگی، باید به این درک برسیم که همیشه هر چه را که می خواهیم به دست نمی آوریم!

بدبختی زمانی است که عمرمان را در راه چیزی تلف کرده باشیم و زمانی به خودمان بیاییم که کار، از کار گذشته است . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 20:35  توسط تبعیدی  | 

عاشق بودن، ظرفیت می خواهد! باید ظرفیت این را داشته باشی که معشوقت تو را رها کند و برود. باید رها کند و برود! این، جبر زندگی است!
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 8:0  توسط تبعیدی  | 

چه فایده از این که عاشق و دلباخته ی کسی باشی ولی نتوانی آن را ابراز کنی، تنها به این خاطر که شاید اگر بفهمد، نماند؟!!
+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 12:0  توسط تبعیدی  | 

غم جدایی و فراق، دور بودن از کسانی که عاشقشان بوده ای ...

هرکس، ناگزیر، روزی به دنبال زندگی خودش خواهد رفت، و آن گاه، تو می مانی و غم دوری ...

دنیای تلخی است ...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 9:30  توسط تبعیدی  | 

در لحظه لحظه ی لحظاتی که در کنار معشوقت هستی، نگرانی، غمگینی. سینه ات سنگین است، از غم جدایی. دو ساعت، سه ساعت، یک روز . . . هر چقدر هم که با هم باشید، بالاخره لحظه ی جدایی فرا می رسد، و تو می مانی و تنهایی ات، و غم جدایی و دوری!
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 10:0  توسط تبعیدی  | 

از لحظه ی به دنیا آمدن، مجبور به زندگی بوده ایم ...

در هر حال، مجبور به تداوم بخشیدن به زندگی هستیم ...

تا لحظه ای که بالاجبار، مرگمان فرا برسد، و مجبور شویم به رفتن!

به دل کندن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 20:0  توسط تبعیدی  | 

در لحظه لحظه ی زندگی، ما آدمها دائما در تلاشی دوگانه ایم: تلاش برای دل بستن، یا تلاش برای دل کندن!

یا به مال، پست، شهرت، خانواده، رفیق، معشوق و ... دل می بندیم و وابستگی و دلباختگی خود را می افزاییم، یا در تلاش برای دل کندن از هر یک از چیزهایی هستیم که روزی به آنها دل بسته بودیم!

این نیز، جبر زندگی است ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 9:45  توسط تبعیدی  | 

دنیای تلخ، زندگی تلخ، حال تلخ               دلگیر از این زمانه و این قیل و قال تلخ ...

     این، دست نوشته های انسانی است که از او، جز تلخکامی، چیزی باقی نمانده است ...

چه شیرینی ای دارد، زندگی ای که می دانی روزی باید بروی؟ اصلا به دنیا آمده ای که از دنیا بروی! و مجبور به دل کندن از همه ی چیزهایی هستی که روزی برایت شیرین بوده اند و به آنها دل بسته بودی! این، یعنی تلخکامی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 23:0  توسط تبعیدی  |