|
ماجرای یک تبعیدی
|
چه بخواهی یا نخواهی٬ تغییر می کنی! احساسات و عواطفت٬ امیال و خواسته هایت٬ دغدغه ها و اولویت هایت٬ امکانات و دارایی هایت٬ همه و همه روز به روز تغییر می کنند و چه بسا تحلیل می روند!
در مقابل٬ همواره خواهان تغییر دادنی! تغییر دادن شرایط محیطی و پیرامونی٬ دیگرانِ مهم: خانواده٬ دوستان٬ معشوق ها! و از همه مهم تر٬ تغییر دادن خودت٬ خودِ تغییر کرده ات٬ خودی که همواره تغییر می کند! و چه بسا می خواهی به همانی که قبلا بودی٬ بازگردی!
تو می خواهی تغییر کردنت را تغییر دهی! به دنبال خودت می دوی که خودت را از دویدن بازداری!!
عجب تناقض تلخی است . . . !
دنیای تلخ، زندگی تلخ، حال تلخ دلگیر از این زمانه و این قیل و قال تلخ ...
«تبعیدی» ام، وگرنه مرا با زمین چه کار؟ آن هم فقط به خاطر یک سیب کال تلخ ...
ابیاتی منتشر نشده از دوست عزیزم: فاضل نظری
این حقیقت را باید پذیرفت که مجموعه ی نتوانستن های ما از مجموعه ی توانستن های ما بسیار بزرگ تر است!
در زندگی، باید به این درک برسیم که همیشه هر چه را که می خواهیم به دست نمی آوریم!
بدبختی زمانی است که عمرمان را در راه چیزی تلف کرده باشیم و زمانی به خودمان بیاییم که کار، از کار گذشته است . . .
هرکس، ناگزیر، روزی به دنبال زندگی خودش خواهد رفت، و آن گاه، تو می مانی و غم دوری ...
دنیای تلخی است ...!
در هر حال، مجبور به تداوم بخشیدن به زندگی هستیم ...
تا لحظه ای که بالاجبار، مرگمان فرا برسد، و مجبور شویم به رفتن!
به دل کندن!
یا به مال، پست، شهرت، خانواده، رفیق، معشوق و ... دل می بندیم و وابستگی و دلباختگی خود را می افزاییم، یا در تلاش برای دل کندن از هر یک از چیزهایی هستیم که روزی به آنها دل بسته بودیم!
این نیز، جبر زندگی است ...
دنیای تلخ، زندگی تلخ، حال تلخ دلگیر از این زمانه و این قیل و قال تلخ ...
این، دست نوشته های انسانی است که از او، جز تلخکامی، چیزی باقی نمانده است ...
چه شیرینی ای دارد، زندگی ای که می دانی روزی باید بروی؟ اصلا به دنیا آمده ای که از دنیا بروی! و مجبور به دل کندن از همه ی چیزهایی هستی که روزی برایت شیرین بوده اند و به آنها دل بسته بودی! این، یعنی تلخکامی ...